کوچه را شستم برای قدمت با اشک چشم و گریه آسمان ولی گویا کافی نبود بگو چه کنم ای عزیزتر از جانم بگو چه کنم تا قدم در کوچه تنهایی من بنهی نگذار این دلم رسوا شود ، نگذار بی کس باشم ، تو بیا تو بیا و همه کس من شو شازده کوچولو از کاری که کرد خیلی پشیمان بود !! مدام گریه میکرد ... وای بر من ... من نفهمیدم ؟! احساس می کرد احساسش سیاه شده ، احساس می کرد وجودش تاریک شده . برا چی این چنین فکر میکرد؟ آره قربونتون برم ... درست حدس زدین. آخه اونجا (توی سیاره خودش) بهترین زندگی رو میکرد ، با گلش ، با همه هستیش تمام وجودش در احساس غرق بود ولی اینجا چی ؟ به هرکس ابراز محبت می کرد ، کسی نمی فهمید ... به هر کسی کمک میکرد ، کسی نمی فهمید ... اصلا اینجا مگر احساس و محبت معنا دارد ؟ برای کسی مثل شازده کوچولو ، معلومه که نه ... اون پروردگار احساس و محبت بود ، همه فکر میکردند اون داره از روی منظوری خاص به همه کمک می کنه ، به همه محبت میکنه ، ... آره ، همین طوره !! آخه اونا چیزی به نام حس مهربونی توشون نبود ، اونا فقط خودشون رو می دیدند ، خیلی راحت بهش تهمت میزدند ، فقط برای اینکه درکش براشون سخت بود که کسی این قدر روی زمین مهربون باشه ... و در آخر شازده کوچولو از خدا خواست تا اون رو ببره به سیاره خودش ولی دیگه دیر بود چون گل قشنگش پژمرده و خشک بود ، آخه خیلی وقت بود کسی بهش محبت نکرده بود ، برای همین از خدا خواست تا او را ببرد پهلوی خودش و هنوز منتظر جواب خداست ... اگر همه سکه داشتند،دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند جوانمردی بی ارزش ترین سکه اش را نثارش کند... ....................................................................................... زندگی زیباست زشتی های آن تقصیر ماست در مسیرش هر چه نا زیباست آن تدبیر ماست زندگی آب روانی است روان میگذرد آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد ....................................................................................................................... کسی که هیچ خطایی مرتکب نشده هرگز کار جدیدی را هم شروع نکرده است . ................................................................................ خدایا... که تو در عرش کبریایی خود نداری! من چون تویی دارم و تو چون خود نداری ... ............................................................................................... آری مردم همه این گونه اند که صد عیب ازبقیه می بینند و یک عیب از خودشان گنجشک به خدا گفت: لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم، سرپناه بی کسیم بود، طوفان تو آن را از من گرفت، مگر کجای دنیای تو را گرفته بودم؟؟ خدا گفت ماری در راه لانه ات بود، تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند ..................................................................................... وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. 
![]()

![]()

و یک نفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگری از سر
من در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم![]()

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.
خدا گفت: چیزی بگو !
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه ؟
گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
گنجشک گفت: گاهی
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:( چند عدد بلیط می خواهید؟) پدر جواب داد: ( لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان)
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:( ببخشید، گفتید چه قدر؟) متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:(متشکرم آقا.)
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



